تبليغاتX
خط و نشون

خط و نشون

بیا این خط و نشون, این چشام, اینم کمون...اگه دوستم نداری, قدر عشقمو بدون

هستم!

می نویسم پس هنوز هستم!

هم می خوام بنویسم، هم نمی دونم یهو بعد مدتی که نبودم چی بنویسم!

می گن دانشگاه رفتن و دانشجو شدن باعث بالا رفتن معلومات و ارتقا ذهنی آدم می شه ولی من که از وقتی دانشجو شدم نوشتن و هنر و نقاشی و ... هم از سرم پرید!!! (شاید مشکل از منه!)

چیزای دیگه ای هم درباره ی دانشگاه می گفتن که همش شایعه بود!!! (بازهم شاید مشکل از منه!)

بهرحال چیز بدی نیست این دانشگاه، مخصوصاً تعطیلات میان ترمش خیلی می چسبه! خدا نصیب آرزومنداش بکنه، ما که حاجت روا شدیم به یاری خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 18  توسط مریم  | 

ان مع العسر یسرا!

سلام

مدت ها بود که ازاینجا دور بودم... توی این مدت بارها هوای نوشتن کردم و حرف های زیادی هم برای گفتن و درد دل هایی هم برای نوشتن داشتم ولی خب نشد یا شاید هم نتوانستم!

تو این مدت روزهای عجیبی داشتم...!

روزهایی سخت  که به دل کندن و دل بریدن گذشت... گرچه حالا خدا را شکر می کنم که فقط یک (خانه) بود، ولی در واقع دل کندن از جایی بود که  تمام خاطرات کودکی و دوران خوش مدرسه و کلی خاطرات تلخ و شیرین دیگر را با فضای آنجا به یاد می آورم.

روزهای خیلی بدی بود که خیلی ها بدترش هم کردند!

اما روزهای خوب که خدای مهربان همیشه نویدشان را بعد از سختی ها به ما می دهد!

روزهای خیلی خوب، پر از شادی و زندگی و عشق که کسالت و افسردگی تمام اون روزهای بد را ازمن دور کرد تا حدی که حالا خونه ی جدید هم برایم پر از خاطرات زیبا و فراموش ناشدنی شده!

این دوران متفاوت در زندگی ام باعث شد خودم هم به فکر تغییراتی در خود و زندگی ام بیافتم که امیدوارم  زودتر نتایج مثبتش را دریافت کنم.

 

          باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز          قصه غصّه که در دولت یار آخر شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 1  توسط مریم  | 

پایان تنهایی!

مدت زیادی بود که چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم، تو این مدت بهانه و اتفاق برای پر کردن صفحات وبلاگ زیاد بود ولی انگیزه من برای نوشتن در دنیای مجازی کم بود! 

 این پست هم باید خیلی زودتر می نوشتم، ولی آنقدر برایم مهم است که حتی اگر دیر هم باشه باید بنویسمش، این بار نه از روی انگیزه و علاقه ی خودم که به خاطر احساس احترام و حکم وظیفه به کسی (یا کسانی) که تنها و بی گناه،قربانی هیچ شد (شدند)...

 

 

اولین باری که دیدمش بچه بود، نه خیلی کوچیک ولی تنها بود، به واسطه همین تنهایی اش به خانواده ما گره خورد.

دوست داشت با بچه های دیگه قاطی بشه و همبازی داشته باشه ولی انگار همون تنهایی اش خط فاصله ای بین اون و بقیه بچه ها می کشید...

یادم می یاد چند دفعه ای که ما مهمونشون بودیم از مادربزرگش پول می گرفت و می رفت برامون کلی تخمه و پفک و تنقلات دیگه می خرید تا ما رو خوشحال کنه!

کاش چشمای پاک و معصومش رو وقتی می خواست با خوشحال کردن بقیه تنهایی اش رو فراموش کنه از یاد می بردم!

 

بزرگتر شده بود که دوباره دیدمش، قد بلند و استخوان بندی درشت، ولی هنوز بچه بود و تنهاتر...

ختم مادربزگش یعنی تنها حامی و سرپرستش بود، با لباس مشکی جلوی در مسجد وایساده بود و انگار فاصله اون با هم سن و سال هایش دیگه داشت تبدیل به دیوار فاصله می شد!

با همه بچگی و سن کمش صاحب زندگی مجردی و مشغول به کار شد، کما بیش درس هم می خواند و با همه تنهایی اش با انگیزه و هدف زندگی می کرد و هنوز هم دوست داشت بقیه رو خوشحال کنه...

 

بچه بود... قد و هیکل درشتش نمی تونست بچگی و سادگی چهره اش رو پنهون کنه... آخرین باری که دیدمش...

گور جای اون بچه نبود... اون همه صبر و تحمل،  گلوله  پاداش اش نبود... بدن تکه تکه، استخوان های خرد شده و چشمانی خون آلود پایان اون همه  تنهایی  نبود... و این تقدیر یه بچه 16 ساله که فقط مسیررسیدن به محل کارش رو طی می کرد  نبود !!!

 

 

خاطرات گاهی چقدر عذاب آور می شن، دیگه فقط با یه خیال خودم رو آروم می کنم که دیگه  تنها نیست...

 

پانوشت:

1.یادگار روزهای زیبا، دوباره سلام...

2.فقط به خاطر تو (مرجان)  اعتصاب رو تموم می کنم و کرکره های وبلاگم رو بالا می کشم!

 

 ثواب روزه و حج قبول آنکس یافت      که خاک در میکده عشق را زیارت کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 18  توسط مریم  |