تبليغاتX
خط و نشون

خط و نشون

بیا این خط و نشون, این چشام, اینم کمون...اگه دوستم نداری, قدر عشقمو بدون

مدت زیادی بود که چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم، تو این مدت بهانه و اتفاق برای پر کردن صفحات وبلاگ زیاد بود ولی انگیزه من برای نوشتن در دنیای مجازی کم بود! 

 این پست هم باید خیلی زودتر می نوشتم، ولی آنقدر برایم مهم است که حتی اگر دیر هم باشه باید بنویسمش، این بار نه از روی انگیزه و علاقه ی خودم که به خاطر احساس احترام و حکم وظیفه به کسی (یا کسانی) که تنها و بی گناه،قربانی هیچ شد (شدند)...

 

 

اولین باری که دیدمش بچه بود، نه خیلی کوچیک ولی تنها بود، به واسطه همین تنهایی اش به خانواده ما گره خورد.

دوست داشت با بچه های دیگه قاطی بشه و همبازی داشته باشه ولی انگار همون تنهایی اش خط فاصله ای بین اون و بقیه بچه ها می کشید...

یادم می یاد چند دفعه ای که ما مهمونشون بودیم از مادربزرگش پول می گرفت و می رفت برامون کلی تخمه و پفک و تنقلات دیگه می خرید تا ما رو خوشحال کنه!

کاش چشمای پاک و معصومش رو وقتی می خواست با خوشحال کردن بقیه تنهایی اش رو فراموش کنه از یاد می بردم!

 

بزرگتر شده بود که دوباره دیدمش، قد بلند و استخوان بندی درشت، ولی هنوز بچه بود و تنهاتر...

ختم مادربزگش یعنی تنها حامی و سرپرستش بود، با لباس مشکی جلوی در مسجد وایساده بود و انگار فاصله اون با هم سن و سال هایش دیگه داشت تبدیل به دیوار فاصله می شد!

با همه بچگی و سن کمش صاحب زندگی مجردی و مشغول به کار شد، کما بیش درس هم می خواند و با همه تنهایی اش با انگیزه و هدف زندگی می کرد و هنوز هم دوست داشت بقیه رو خوشحال کنه...

 

بچه بود... قد و هیکل درشتش نمی تونست بچگی و سادگی چهره اش رو پنهون کنه... آخرین باری که دیدمش...

گور جای اون بچه نبود... اون همه صبر و تحمل،  گلوله  پاداش اش نبود... بدن تکه تکه، استخوان های خرد شده و چشمانی خون آلود پایان اون همه  تنهایی  نبود... و این تقدیر یه بچه 16 ساله که فقط مسیررسیدن به محل کارش رو طی می کرد  نبود !!!

 

 

خاطرات گاهی چقدر عذاب آور می شن، دیگه فقط با یه خیال خودم رو آروم می کنم که دیگه  تنها نیست...

 

پانوشت:

1.یادگار روزهای زیبا، دوباره سلام...

2.فقط به خاطر تو (مرجان)  اعتصاب رو تموم می کنم و کرکره های وبلاگم رو بالا می کشم!

 

 ثواب روزه و حج قبول آنکس یافت      که خاک در میکده عشق را زیارت کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 18  توسط مریم  | 

 

 

عدد 7 برای همه مردم دنیا عددی مقدس و خاص است.

همین دو سال پیش خیلی از جوونای دم بخت دنیا روز 7/7/2007 را برای ازدواج انتخاب کردند، البته نه به دلیل اینکه اون روز تولد من بود، بلکه به خاطر تقدس عدد 7!

7 سین نوروز و 7 خوان شاهنامه و 7 شهر عشق عطار و... هم از نشانه های عدد 7 در فرهنگ و ادبیات ماست.

اما بعضی از جوامع شرقی یه اعتقاد جالب دارند، اون هم اینه که هر آدمی 7 بار متولد می شود و 7 بار زندگی می کند، مثلاً همین هندی ها، عروس و داماد هایشان در مراسم عروسی شال هایشان را به هم گره می زنند و 7 بار با هم دور آتش مقدس می چرخند، به نشانه اینکه تا 7 بار تولدشان از هم جدا نشده و با هم زندگی کنند!

من هم داشتم درباره این موضوع فکر می کردم که اگه 6 بار دیگه متولد بشم و حق حیات داشته باشم دوست دارم با چه کسی یا کسانی زندگی کنم؟! اولش جوگیر شدم و گفتم حتماً همه 7 تا زنگی ام را با یک نفر خواهم بود! ولی بعد دیدم بد نیست آدم تو هر کدام از زندگی هاش با یکی از کسانی که دوست داشته زندگی کنه... اینطوری می شه 7 تا زندگی متنوع و خیلی قشنگ را تجربه کرد!

اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم حتی 7 تا زندگی هم برای بودن در کنار کسانی که دوستشون داریم کم و اندکه چه برسه به یک زندگی.

اصلاً شاید این زندگی هفتمین و آخرین زندگی ما باشد یا شاید کسانی که گاهی می بینیمشون و بهشون دل می بندیم از زندگی های قبل با ما بوده باشند، کی می دونه...!!!

 

پا نوشت:

۱.कल हो ना हो

۲.از پی نوشت ۱ هرچی دوست داشتید برداشت کنید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 17  توسط مریم  | 

 

خوشحالم که خانه تکانی ها تمام شد، شیشه ها، درها ودیوارها  پاک شد و فرش ها شسته شد...

همیشه از بچگی، خانه تکانی و مخصوصاً دور ریختن وسایل اضافه و به درد نخور را دوست داشتم و از این کار لذت می بردم، بعد ها فهمیدم که ما از قدیما تو کار فنگ شویی بودیم و خبر نداشتیم!

امسال هم به خاطر فنگ شویی و کمبود جا مجبور شدم آرشیو چندتا از مجله های دوران نوجوانی ام را دور بریزم و تا جایی برای  آرشیو CDو DVDو آرشیو مجله ها و کتاب های روزگار جوانی ام باز بشه.

بعد از حدود 1 سال هم وقتی سراغ اسباب بازی های دوران کودکی ام رفتم تا تمیزشان کنم، با موهای پوسیده و ریخته شده دو تا از عروسک های مورد علاقه ام روبه رو شدم و خیلی ناراحت شدم ولی مامانم مثل همیشه ابتکار به خرج داد و برای اونا دو تا کلاه بافت تا کچلی اشان پوشیده بشه!

 

امسال هم داره تموم می شه و تا 2 روز دیگه  اسمش می شه پارسال، امسال برای من که سال عجیبی بود، سالی که تا آخر عمرم برای من یادآور تولد، عشق و مرگ خواهد بود!

لحظه سال تحویل رو زیاد دوست ندارم، چون نمی دونم باید اون لحظه چیکار کنم! واسه کی دعا کنم؟! از خدا چی بخوام؟! نمی دونم برای رسیدن سال جدید باید خوشحال باشم یا ناراحت؟! ولی امسال سر سفره هفت سین ما یک جای خالی هست که حتماً حال و هوای لحظه تحویل سال ما را جور دیگه ای می کنه.

به هر حال آرزو دارم نوروز امسال به همه خوش بگذره، هرکی می ره سفر سلامت برگرده، هرکی نمی ره سفر از سریال ها و فیلم های جذاب تلویزیون لذت ببره!

 

پا نویس:

۱.بی تو از هرچه بهار است دلم می گیرد!

۲.کلید بدید گلدوناتونو آب می دیم!

۳.مواظب سبزه هاتون باشید، 13 بدر باهاشون کار داریم!

 

یه آهنگ جدید و یه آهنگ قدیمی پیشنهاد و عیدی من، عیدتون مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18  توسط مریم  |