مدت زیادی بود که چیزی توی وبلاگم ننوشته بودم،
تو این مدت بهانه و اتفاق برای پر کردن صفحات وبلاگ زیاد بود ولی انگیزه من برای
نوشتن در دنیای مجازی کم بود!
این پست هم باید
خیلی زودتر می نوشتم، ولی آنقدر برایم مهم است که حتی اگر دیر هم باشه باید
بنویسمش، این بار نه از روی انگیزه و علاقه ی خودم که به خاطر احساس احترام و حکم
وظیفه به کسی (یا کسانی) که تنها و بی گناه،قربانی هیچ شد (شدند)...
اولین
باری که دیدمش بچه بود، نه خیلی کوچیک ولی تنها بود، به واسطه همین تنهایی اش به
خانواده ما گره خورد.
دوست
داشت با بچه های دیگه قاطی بشه و همبازی داشته باشه ولی انگار همون تنهایی اش خط
فاصله ای بین اون و بقیه بچه ها می کشید...
یادم
می یاد چند دفعه ای که ما مهمونشون بودیم از مادربزرگش پول می گرفت و می رفت
برامون کلی تخمه و پفک و تنقلات دیگه می خرید تا ما رو خوشحال کنه!
کاش
چشمای پاک و معصومش رو وقتی می خواست با خوشحال کردن بقیه تنهایی اش رو فراموش کنه
از یاد می بردم!
بزرگتر
شده بود که دوباره دیدمش، قد بلند و استخوان بندی درشت، ولی هنوز بچه بود و
تنهاتر...
ختم
مادربزگش یعنی تنها حامی و سرپرستش بود، با لباس مشکی جلوی در مسجد وایساده بود و
انگار فاصله اون با هم سن و سال هایش دیگه داشت تبدیل به دیوار فاصله می شد!
با
همه بچگی و سن کمش صاحب زندگی مجردی و مشغول به کار شد، کما بیش درس هم می خواند و
با همه تنهایی اش با انگیزه و هدف زندگی می کرد و هنوز هم دوست داشت بقیه رو
خوشحال کنه...
بچه
بود... قد و هیکل درشتش نمی تونست بچگی و سادگی چهره اش رو پنهون کنه... آخرین
باری که دیدمش...
گور
جای اون بچه نبود... اون همه صبر و تحمل، گلوله پاداش اش
نبود... بدن تکه تکه، استخوان های خرد شده و چشمانی خون آلود پایان اون
همه تنهایی نبود... و این تقدیر یه بچه 16 ساله که فقط
مسیررسیدن به محل کارش رو طی می کرد نبود !!!
خاطرات گاهی چقدر عذاب آور می شن، دیگه فقط با
یه خیال خودم رو آروم می کنم که دیگه تنها نیست...
پانوشت:
1.یادگار
روزهای زیبا، دوباره سلام...
2.فقط
به خاطر تو (مرجان) اعتصاب رو تموم می کنم و کرکره های وبلاگم رو بالا می کشم!
ثواب
روزه و حج قبول آنکس یافت که خاک در میکده عشق
را زیارت کرد